شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام دوستان

آموزش پیرایش مردانه اورجینال
+ اگر فقط کتابهايي را بخواني که ديگران ميخوانند، همانطور فکر خواهي کرد که ديگران فکر ميکنند .. #جنگل_نروژي #م_عمراني #هاروکي_موراکي #کتابخواني
چه کتاب هايي بخوانيم؟(:
{a h=bandevmaaboud}من.تو.خدا{/a} کتاب که براي خواندن زياده
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} با توجه به متن فيدتون گفتم (:
{a h=bandevmaaboud}من.تو.خدا{/a} تفسير اون يک جمله خيلي زياده
+ اولين بار آنجا با کلمه ي ناهنجاري آشنا شدم يعني به گوشم خورد از همانجا بود که فهميدم هر چه نا هست زشت هست چون قبل يک کلمه مي آيد و آن را به قتل مي رساند ! ناهنجاري ! اوه چه مزخرف< < . *دختر پاييزي* داستان يکي از همبلاگي ها، تا چند روز ديگر بر روي وبلاگ لنگه کفش :)
DARYAEI
که اضافه اس
{a h=daryajoon}DARYAEI{/a} ممنون
بعدی همه 9 نظر قبلی
ممنون .. البته نظرم عوض شد :)
جالب بود.. "نا"
+ ديروز يکي از مدافعان حرم حضرت زينب مهمانم بود دو روز بود که از سوريه برگشته بود من ديدمش گرم بغلش کردم و گفتم خوشحالم که سالم ميبينمت و او هم گفت دلم برايت تنگ شده بود آقاي عباسي نشست و سيگار روشن کرد قبلش به من هم تعارف کرد من يکي برداشتم و شروع کرديم به کشيدن و به هم لبخند زدن گفتم اونجا راحت سيگار ميکشي گفت نه گفتم سيگار هاي عربي خيلي توتون مرغوبي دارند او تاييد کرد ولي گفت
من آنجا قايمکي سيگار ترک ميگرفتم. براي شروع خوش و بش سيگار نقطه ي وصل ما بود چون عمو علي ميدانست من مخالف جنگم و بيزارم از تير و تفنگ از بشار اسد هم خيلي خوشم نمي آيد ولي مثل امام موسي صدر اسرائيل را شر مطلق ميدانم و مثل حاج اخمد متوسليان دوست دارم اگر شهيد شدم بعد از کشتن ده ها اسرائيلي بدست آنها شهيد شوم! از اسرائيل پرسيدم گفتم خيلي شهيد داديم درسته ؟
رد کرد و گفت تبليغاته گفتم باز برميگردي ؟ گفت آره بيست روز ديگه .. عمو علي مستاجر بود و پيشم آمده بود هم شب نشيني کند و هم يک خانه بزرگتر براي اجاره برايش پيدا کنم. گفتم پس اين حقوقي که ميگيري رو چکار ميکني عمو باهاش راحت ميتوني خونه بخري .. گفت حقوق کجا بود پسر خوب ما به عشق حضرت زينب ميرويم .. عمو علي برادر سه شهيد بود چه رنجي داشت مادرش خدا حفظش کناد ...
همه 7 نظر
درسته
به عشق حضرن زينب مي رويم ....
+ سلام دوستان ميدونم داستان *دختر پاييزي *براي همه ميتونه جذاب باشه چون همبلاگي ماست و کلي باهم خاطره داريد .. اما اجازه بدين اين داستان صرفا يه داستان کوتاه نباشه چون پدر و مادرش خيلي زحمت کشيدند و دکترش يک معجزه کرده .. من تمام تلاشم رو خواهم کرد دختر پاييزي يک کتاب بشه و يا اينکه يه داستان بلند بصورت پي دي اف // ممنونم از حمايت همه ي شما
DARYAEI
سلام موفق باشيد
خيلي در جريانش نيستم. اميدوارم موفق باشيد
{a h=daryajoon}DARYAEI{/a} ممنونم
{a h=emozionante}.: فاطمه بانو :.{/a} البته الان ديگه خيلي اينجا فعال نيستن ... اينستاگرام مشغولن
+ نظر سنجي به پيشنهاد مدير پارسي بلاگ . چه مدتي است به* پارسي بلاگ* آمده ايد . پاسخ درست نشانه ادب شما مي باشد@};- :) . گزينه بنده 10 B-)
+ * سي سال بعد * (1) شما يادتون نمياد ولي يه روزايي اينجا آره هم اينجا اسمش *پيامرسان * بود هيچي امکانات نداشت الان مي شيني از اينجا ماشين ميگيري ميري عشق آباد خريد مي کني ميارن صاف ميذارن کف دستت بجاي تايپ کردن ماهي 100 هزار تومن به جناب مدير ميدي تا آپشن تايپ صوتي رو برات فعال کنه قديما براي تک تک واژه ها کلي وقت صرف مي کرديم آره قديما از اين چيزا خبري نبود
* کميل *
بازم توهم حاد
سلام..ماشالا آقا عليرضا..اين همه عمر.. خدا بده عمر باعزت:)
بعدی همه 21 نظر قبلی
سلام اميد جان از نظر ارزشمندت و دعاي خوبت ممنونم
@};-
+ ورژن جديد خصوصا براي موبايلي ها عاليه
وقتي با لپ تاپ ميام با نسخه قديمي راحت ترم
با قبلي هم ما با گوشي ميومديم..ولي تشکر بابت امکانات جديد؛ دسشون درد نکنه
همه 7 نظر
{a h=yajaavad}انديشه نگار{/a} براي من ک اينطور نيست
2-دست خط
باگوشي سخته اومدن خيلي از گزينه ها هم کارنميکنن غير فعال هستن
+ بچه هاي شما هم حرف گوش نميدن يا فقط مهدي اينطوره :|
*قاصدك*
پسر من که خيلي گستاخ شده ديوونم کرده
چند سالشه آقا مهدي؟
بعدی همه 19 نظر قبلی
{a h=erfan97}آقا عرفان{/a} ايشالا روزيتون
هما بانو
:)
+ [تلگرام] شب بود سرد بود غمگين شد باران بود هان ؟؟ چي گفتي باران؟؟ آه باران خيالاتي شدي بکپ ! زيبايي بود شور بود عشق آري عشق بود بخواب دختر .. فردا دانشگاه داريم ميدوني باران زيبايي خداست يه تيکه از اونهمه زيبايي از شب اونم از زيبايي خداست سکوت عميق پنجره واي شبنم بسه بخواب فيلسوف نشو خدا زيباست و زيبايي رو دوست داره کجا خوندم ؟؟ قرآن بود يا حديث... راحله ؟؟ نميدونم بخواب فردا درس داريم شب، باران و خواب راست ميگي راحله همشون در کنار هم زيباست برگرفته از داستان کوتاه * شکلاتي ها * بزودي ... @khialha کانال داستان کوتاه
من اسم راحله راخيلي دوس دارم
همه 7 نظر
{a h=setarehab} ترخون بانو {/a} ممنونم همچنين اهلبيت شما رو:)
دليل اين که اين داستانم نتونستم ادامه بدم اين بود که رمان جنگل نروژي رو خوندم و زندگي خوابگاهي دانشجويان بود و احساس کردم روي داستانم تاثير ميذاره .. البته خيلي اتفاقي با هم يکي شدند
+ تمام شبکه هاي اجتماعي دنيا بايد تو کف اين بمونن که ما يه کلمه رو مينويسيم اول و آخرش ستاره ميذاريم و يهو گنده ميشه:D نابغه ي کي بودي تو پارسي بلاگB-)
بيشتر شبيه معجزه ميمونه :D
بعدی همه 19 نظر قبلی
هما بانو
:)
:) ممنون از مهندس اسپايکا که تو نسخه موبايلي اينو مد نظر قرار دادن ما با اين ستاره ها نفس مي کشيم :D
+ [تلگرام] و چقدر نماز خوب بود براي من، مثل يک مرحم روي زخمي که درمان ندارد > > > > > > *دختر پاييزي * داستان يکي از همبلاگي ها که تا عيد تمامش ميکنم
موفق باشين
ممنونم ترخون بانو
بعدی همه 20 نظر قبلی
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} يه دفتريادداشت کوچيک و يه خودکار هميشه تو جيبتون داشته باشين. خودتونو بند ابزار نکنين.
{a h=emozionante}.: فاطمه بانو :.{/a} پيشنهاد خوبيه .. قابل فکر کردن
+ [تلگرام] داستان کوتاه عليرضا عباسي پسري که پدر نشد روزي روزگاري پدر و پسر کشاورزي در شهرستان طارم بوسيله کشاورزي امرار معاش ميکردند پدر سخت کاري بود و پسر صد البته کاري تر اما دست روزگار تمامي کارهاي پسرک را نقش بر آب ميکرد خروس خوان صبح پا ميشد نماز ضرب الاجلي به کمر ميزد روانه باغ ميشد تمام باغ را آبياري ميکرد و زير درختان را بيل ميزد با کودچي ها زد و بند ميکرد تا کود را به باغ با قيمت ارزان بياورد اما به پدر رقمي بالاتر ميگفت زيتون ها را که ميچيد همه رفقايش بودند و با قيمت کمتر به رفيقش ميفروخت پدر ميدانست ولي هيچ وقت به روي خودش نمي آورد او همچنان سخت کار ميکرد و تا زمان محصول زيتون تمام دست هايش پينه ميزد صورتش مثل کارگران کوره اجر پزي در آفتاب پزان تابستان ميسوخت پاهايش بواسطه ي تماس با آب و خاک و لجن هر شب مثل بادکنک باد ميکرد ولي انگار نه انگار پدر انگار در شب عينک دودي بزند و کارهاي پسرک را نميديد يک روز مادرش روي پدر ايستاد و گفت اين طفلي اينهمه کار ميکند اينهمه زحمت ميکشد چرا نامسلماني ميکني کارهايش را نميبيني مرد گفت او براي خودش کار ميکند براي جيب خودش براي رفقايش مادامي که بخاطر آسايش من و تو نيت نکند وضع همين است ... @khialha
من.تو.خدا
قشنگ بود. قلمتون مستدام
بعدی همه 10 نظر قبلی
قشنگ بود اما انگار يهويي و بدون نتيجه تموم شد
{a h=maysan}در انتظار آفتاب{/a} قصه اين داستان برميگرده به نماينده مجلس ما !!
+ [تلگرام] ميبيني زمستان را هوايي ميشود گاهي گرم گاهي سرد گاهي در يخبندان منجمد ميشود اما تو تو همچنان سبزي سرشار از طراوت نه سرمايي نه لرزي چه عشقي چه شوقي چه گرمايي
زمستان هم هوايي مي شود...
2-شعر
زمستان هم هوايي مي شود وقتي فضاي گرم آفتاب را مي فهمد
ممنونم از هر دو بزرگوار
+ [تلگرام] با ايمان است که ميتوان تا اوج خوشبختي و نهايت شادماني بالا رفت علي (ع)
2-Shahin
97/2/17
+ [تلگرام] هوالمحبوب يادداشت هاي روزانه خيلي خسته بودم ساعت 9 شب رسيدم خونه بدجوري گشنم شده بود تا اين ور و اون ور کردم ساعت 10 شده بود نشستم سر پاتيل سوپ، نان و پنيرم تنگش من معمولا همراه سوپ نون و پنير ميخورم و سماق ميپاشم روش شروع کردم نمکدون رو چپه کردن روش که داخلش سماق بود و با ولع تمام چند قاشق تند به تند کردم تو حلقوم پنير رو که لاي نون گذاشتم احساس گردم دارم منفجر ميشم چشمام سوزش گرفته بود لبهام وز وز ميکرد تعادلم رو از دست داده بودم دستام ميلرزيد نمکدون رو برداشتم و چند تا ريختم رو کف دست چپم بو که کردم لعنتي فلفل بود ... 21.11.96 @khialha کانال داستان کوتاه
:) آب داغ ميخورديد
{a h=maysan}در انتظار آفتاب{/a} يکم واستادم خوب شد .. آب داغو نميدونستم
بعدی همه 27 نظر قبلی
{a h=setarehab} ترخون بانو {/a} چشم
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} بي بلا
ساعت ویکتوریا
عملکرد دیدار&#
0 امتیاز
0 برگزیده
1 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
عملکرد دیدار&# عضو گروهی نیست
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله خرداد ماه
vertical_align_top